
امروز می خواستم به پست جدید بنویسم. داشتم دنبال عکس مرتبط می گشتم. سری زدم به وبلاگ ژاله فتوره چی. خبر بدی خوندم. اینقدر خودش و گربش برام عزیز بود که پست رو گذاشتم واسه بعد. دیدم بهترین جا برای همدردی همینجاست . . .
دوست دارم اسکندر رو همونطوری به یاد داشته باشم که آخرین بار روی دراور، زیر پنجره اتاقت نشسته بود و من با روبان قرمز باهاش بازی می کردم. همونطور با وقار و خجالتی، با اون چشمهای سبزفام درخشان و نگاهی که منو یاد شیر جنگل می انداخت . . .

ژاله جان. مطمئنا دنیایی که ارواح می رن از اینجا خیلی خیلی بهتره. البته من عقیده دارم که روح چون انرژی هستش بعد از مرگ تبدیل به انرژی دیگه ای می شه و حتی ممکنه در وجود دیگری حلول کنه و جاندار دیگری رو تشکیل بده . با ایمان به این فرضیه مطمئن هستم که روح اسکندر با وقار تو الان در بهترین جای ممکن هست. ما همیشه وقتی چیزی رو از دست می دیم که دوستش داریم گریه می کنیم این گریه واسه خودمونه که دیگه اون عزیز رو نداریم. نه واسه خود اون چیز. فیلیپ و رکسانا هم حتما جای اسکندر رو خالی می بینن. چون حیوونا درکشون از انسانها بیشتره. به خاطر همه خوبیهایی که برای اسکندر و گربه های دیگه می کنی و به خاطر همه سختیهایی که برای دفاع از حیونا می کشی ازت ممنونم. امیدوارم وجودت همیشه سبز و سلامت باشه دوست خوبم. ![]()

