تاتو روی بدن ماهی رو که نوشتم عده ای از جمله داداش خودم به من اعتراض کردن که ماهیها حس ندارن و . . . اما من فکر می کنم حداقل گربه ها حس داشته باشن!!!
به نظر شما چه کسی به ما این اجازه رو میده که بدون اجازه و فقط به خاطر علاقه خودمون همچین کاری رو با یه موجود زنده دیگه بکنیم که حتی اراده دفاع از خودش رو هم نداره. چرا فقط برای چند ثانیه خودمون رو به جای اون موجود نمیذاریم. چرا فکر می کنیم صاحب اختیار همه چیز و همه کس هستیم؟


حتما تا حالا بین فامیل و آشنا زیاد کسانی رو دیدید که قسمتی از بدنشون رو تاتو کرده باشن. مثلا ابروها، دور لب، بالای چشم، روی بازو و بدن و . . . و حتما می دونید که چه عوارض و دردهایی رو هم تحمل کردن مثل: ورم و التحاب، عفونت، چرک و خونریزی محل خالکوبی شده، اگزما و خارش که همه اینها به غیر از خطراتی مثل هپاتیت و ایدز و . . . هستش.
تاتو با استفاده از سوزنهای بسیار ظریف و تیز و همینطور مرکبهای مخصوص روی بدن انجام می شه. از قرنهای پیش ژاپنیها این هنر رو ابداع کردن و اولین تصاویری رو هم که روی بدن خالکوبی می کردند عکس ماهی بود که به توتم پرستی اونها بر می گرده. حالا بعد از گذشت قرنها ما آدمها داریم تلافی می کنیم! تلافی حماقت خودمون رو سر ماهی بیچاره درآوردیم.
تاتو روی بدن ماهی!!!

مسئله مهم اینجاست که بدن ظریف ماهی چطور تحمل این سوزنها رو داره و طی مدت زمان تاتو کردن این بیچاره ها از آب بیرون نگهشون می دارن! ضمنا پوسته ماهیها مثل انسان چندلایه نیست و مرکب مستقیما وارد بافت اندامهای داخلی این بیچاره ها می شه. این کار باعث کم شدن عمر ماهیها و در نتیجه از بین رفتنشون در مدت کوتاهی می شه. تازه اگه همون اول در اثر سوزنها و یا چرک و عفونت از بین نرن. می بینید که روز به روز به افتخارات موجود دوپا افزوده می شه!!!
به نام خالق هستی بخش
از خواب بیدار خواهم شد . . .
و از بودن خواهم گفت، چون باور به اعدام نفس در میان دود و باروت ندارم.
از گرمای آغوش طبیعت خواهم گفت چون سردی جنگل لخت از درخت را نمی فهمم.
از تولد خواهم گفت چون هنوز از دور دستها صدای کره اسبهای وحشی رها در دشتها را می شنوم.
و سپیدی قطرات شیر را که جان می بخشد به بره های تازه پا گرفته . . .
از آزادی و رهایی ، چونان قاصدکی رها در آسمان بی کران آبی و پروانه ها شادی کنان در اطرافش.
از رقصیدن در خنکای آب و انفجار شهوت انگیز آبشار بر بدن، وقتی دراندیشه قلاب فلزی نباشی با طعمه ای فریبنده. . .
از کوچ تا هزارپایی امواج، در دل یخهای قطب، بدون اندیشه نیزه و تفنگ، بدون توجه به اهمیت گرانی پالتو سیل.
از بیشه های پر از آهو، پراز جهیدنهای کنجکاوانه، پر از رمز و راز، بدون وسوسه دور شدن از آغوش مادر، بدون دلهره چشمهای باز مانده بی فروغ رو به آسمان، گلوله ای در پشت، لخته های خون دلمه بسته در دهان . . .
می خواهم از زندگی بنویسم با دورنمای اهورایی، تا شاید لحظه ای از آنچه هست و من عضوی از قانون بی قانونی آن هستم دور شوم. . .
باد می وزد، غرور می آورد ، مردانگی و مهربانی در افق هماعوش می شوند، به صدای باد گوش می دهم:
تفنگها به زمین! نیزه ها و دشنه ها در غلاف! تورها پاره، قلابها و دامها شکسته! دلهابه هم نزدیک ! دنیای آرمانی نسلهای غارنشین در پیش رو !!!
امیدی بیش از این نمی خواهم.
در گوش قاصدکها آرام نجوا می کنم: " من برگشتم . . . "
