تبليغاتX
CATICEF

CATICEF

مجله حمایت از گربه های بی سرپرست دنیا

فعلا!
نویسنده : مهشید - ساعت 10:43 روز شنبه 14 مهر1386
 
دوستهای عزیزم که همیشه به من لطف دارید

من یه مدتی به خاطر اسباب کشی محل شرکت نمی تونم بیام نت. شاید گاهی. امیدوازم زودتر کارم تموم بشه و بیام خدمتتون و اینبار با دستی پرتر


 
 
جشن عاطفه های آدمهای بی عاطفه!
نویسنده : مهشید - ساعت 13:0 روز شنبه 7 مهر1386
 
 

 

 

     از آفرینش من نسلها گذشته. اجداد من روزهای تلخ و شیرین بسیاری در زندگی خود دیده اند. از جفای روزگار نامراد نالیده اند و از عزیزی در نزد بعضی مردمان بر خود بالیده اند. در خشکسالی جان به در برده اند و در وفور نعمت شکر گفته اند. سالهاست که من زاییده شده ام. از مادری زجر کشیده تر از خودم.

من یک موجود کوچک خدا هستم. از این زمین خاکی، چیز زیادی نمی خواهم. شبها در بستری به اندازه یک جعبه کفش شکر خدای سبحان می گویم تا خوابم ببرد. غذای من اگر چیزی پیدا کنم به اندازه کف دست بچه نوزاد شماست. با آب گوارای سیاه از دود و آسفالت کف پیاده رو سیراب می شوم و در سایه یک درخت تنها بهترین لذت دنیا را از یک مکان دنج و راحت می برم. نه نیاز به آپارتمانهای بزرگ با استخر و سونا و لوسترهای درخشان دارم و نه ناهار و شامم را هر روز در سر سفره ای رنگین و گرم می خورم. مسافتهای طولانی را با پاهای کوچکم طی می کنم و خود را محتاج ماشینهای لوکس و آنچنانی شماها نمی کنم. چون مثل شما آدمها، حرص جا و غذا ندارم.  

 اما ،

اینجا کشور مسلمانان است. پیامبری زمانی بر این دنیا گذشته و برای مهربانی به من و سایر حیوانات، احادیثی گفته. احادیث بر بال باد به همه جای دنیا سفر کرده تا به اینجا رسیده. اینجا یعنی ایران.

می دانم که پیامبری که اکنون رفتار و کردارش در این سرزمین شعار همه مردمان شده اکنون زنده نیست. می دانم که حرفهایش هم در دل این آدمها زنده نیست. فقط نوشته ایست بر در و دیوار شهرها. برای پرکردن وقت برنامه های رسانه ها. برای قشنگتر شدن آغاز و پایان نطق مجریها. تصاویر این بزرگمرد، کتاب درس بچه مدرسه ایها را رنگین کرده. همان کتابهایی که آخر سال تحصیلی سوار بر رود کوچک جویهای کثیف خیابان می شوند و مطالبشان با همه احترام و بزرگیشان در فاضلاب این شهر بزرگ مدفون می شود.

به یاد ندارم حیوانی جز محبت از شما آدمها چیز دیگری خواسته باشد. هنوز گاوی را ندیده ام که به ازای شیر و گوشتی که به شما میدهد چیزی جز کمی غذا و آب بخواهد. سگی را هنوز ندیده ام که به پاس پاسداری از جان و مال شما جز نوازش دستی از شما طلب کرده باشد. مرغی را ندیده ام که تخمی بگذارد و پولی بخواهد یا بلبلی که بابت صدایش بلیط بگیرد.

اما،

تو خودخواهی. همه چیز در اختیار و خدمت توست و تو همه چیز را مال خود می دانی. جان و مال همه حیوانات و حتی زمین مال توست. هر جا را دوست داشته باشی می شکافی و هر درختی را که دوست داشتی از ریشه میکنی. می دانی که در آن درخت بی ارزش از نگاه تو، ۱۱۲ چکاوک لانه ساخته بودند که این ۱۱۲ چکاوک ۶۰ جوجه داشتند و این ۶۰ جوجه با آن ۱۱۲ چکاوک می شوند ۱۷۲ موجود زنده بی خانمان؟ برای امام حسین و ۷۲ تن از یارانش هزاران سال است عذاداری می کنی به تظاهر ولی برای آن ۱۷۲ قلب تپنده زنده حتی سری از تاسف تکان ندادی. من کرمها و پروانه ها و شته های درختی و سنجابها را نشمردم. چون مثل شما آدمها کار با ماشین حساب و اعداد و ارقام نجومی را بلد نیستم. من فقط میتوانم تا سر کوچه بشمارم چند تا گربه را ماشین زیر گرفته. یا مثلا در فلان محله چند سوپور مهربان تاحالا از کنارم گذشته بدون ضربه جارو. یا چند روز از مرگ آن پیرمرد مهربانی گذشته که به ما روزی یکبار غذا میداد.

پیامبر تو ، که اینچنین تظاهر به ادامه راهش می کنی به تو همینها را یاد داده؟ که من و امثال من نجسیم. که باید از بین برویم. که باید به جرم زنده بودن از گرسنگی بمیریم و تو در سال فقط در استان تهران ۳۸۰ فست فود اضافه کنی؟ یعنی روزی یک غذاخوری هم بیشتر. یعنی اگر در شهر حتی ۱۰۰۰ مغازه باشد و برای هر مغازه روزی ۱۰۰ مرغ و ۲۰ گاو کشته شود، بشمار روزی از چند حیوان حق حیات را می گیری برای شکم خودت. یعنی ازهمه اینها یک تکه استخوان خشک شده سهم من نیست؟ نه! سهم من از حیات در میان شما فقط سم و کتک و شکنجه هست. سهم من را بچه های شما با آتش زدنمان به ما میدهند وقتی شما به آنها نجس بودن مارا یادآوری می کنید. سهم من را ماشینهای شما با له کردن توله های نوزادمان و مادرهای باردار به ما می دهند. با سطلهای سیاه و بلند و زشت. همه زباله هایتان را در کوچه وخیابان رها می کنید. شیشه های بی مصرف و کاغذهای باطله. آشغال سبزی و هزار کثافت دیگر. اینها شهر را کثیف نمی کند؟ اما ته مانده ای از استخوان نیم خورده شما که می تواند غذای گربه یا سگی گرسنه باشد چهره شهرتان را کثیف می کند؟ شهری که روزی من هم سهمی از آن داشته ام.

به این امید نشسته ام که خداوند عادل است. چون من کتاب و احادیث نمی خوانم. چون من خدا را می بینم. وقتی دری از روی مهربانی باز می شود و دستی آشنا تکه کوچکی از غذایش را با من تقسیم می کند، من آن صدای در را حفظ می شوم. من با نگاه کودکی که از نگاه والدینش مهربانی به همه موجودات را آموخته، پیوند می خورم تا در ته چشمان زلالش خدا را بهتر ببینم. همان خدایی که همه ما را بهتر از خود ما می بیند. . .

من یک موجود زنده هستم. خداوند حق حیات را به من عطا نموده و به وسیله پیامبرانش محبت و مهرورزی به من را به انسانها یاد داده. درست است که در این شهر بزرگ ، زیر این همه برج و دود شاید همه چیز کمرنگ شود ولی عدالت خدا هرگز کمرنگ نمی شود. او دستان بخشنده را از دستان نامهربان تشخیص می دهد. حتی برای فرق نگاهها هم ارزش قائل است. پس اگر فردا صبح ، وقتی با لباسهای تمیز و شکم سیر از سرپناه گرم و امنت بیرون آمدی تا پی مال اندوزی راهی محل کارت شوی، در طول این مسیر چنانچه سرعت ماشین یا تماسهای گاه و بیگاه تلفن همراه به تو این اجازه را داد که گوشه و کنار این شهر را خوب ببینی، من را می توانی ببینی. گرسنه و کثیف و کتک خورده ولی نه نجس. منتظر نشسته ام در پناه کوچه. تا شاید کسی مرا از روی لطف و عطوفت ببیند و غذایش را با من تقسیم کند. خدا را می بینم که از بالای برجها سرک می کشد تا ببیند آن پیامبر جدید کیست . . .

 

 

از امیرالمومنین نقل شده است که:

روزی پیامبر اکرم (ص) مشغول وضو بودند. در این اثنا گربه ای خانگی به آن حضرت پناه آوردند. آن حضرت پی بردند که این گربه تشنه است. پس ایشان ظرف آبی را که با آن وضو می ساختند به طرف گربه نزدیک برده تا آب بنوشد. سپس آن گربه از آب درون ظرف نوشید و پیامبر با باقیمانده آب  وضو ساختند.

<< النوادر للسید فضل اله الراوندی - ص ۳۹ >>