تبليغاتX
CATICEF

CATICEF

مجله حمایت از گربه های بی سرپرست دنیا

حیوانات و جنگ
نویسنده : مهشید - ساعت 12:50 روز پنجشنبه 31 خرداد1386
 
 

جنگ بزرگترین بلاییه که انسان اشرف مخلوقات خودش با دست خودش به سر خودش می آره. هرجا جنگی در میگیره تعداد زیادی انسان بیگناه از بین می رن. خیلی از مردم بی سرپرست می شن یا بهترین و عزیزترین کسانشون رو از دست می دن. جنگ آبادیها و شهرها رو از بین می بره. خونه ها و پناهگاهها رو ویران می کنه. آب آشامیدنی در اکثر جاهای جنگ زده وجود نداره و بهداشت زیر صفره. همه اینها رو همه می دونیم ولی هیچوقت در کنار اینها به حیوونهایی که در منطقه جنگ زده زندگی می کنن فکر کردین. هیچ فکر کردین چقدر حیوون بی گناه از بین می ره. چقدر سگ و گربه و دام بی خانمان می شن. آیا در زمان جنگ حیوونا غذایی برای خوردن دارن. نه. به اینها فکر نمی کنیم و به کسانی هم که فکر کنن می خندیم. دوست عزیزی به من می گفت خیلی دلت خوشه. تو جنگ عراق اینهمه بچه مردن. بهش گفتم یک دنیا چشم برای بچه های معصوم عراق گریه کرد ولی برای حیوانات بی پناه و لاشه هاشون هیچکس حتی متاسف نشد . . .

                         

                    

 

                   

 

                       

 

                     

 

 


 
 
یک حادثه ، چند تماس!
نویسنده : مهشید - ساعت 13:24 روز سه شنبه 29 خرداد1386
 
 

مطلب زیر رو در سایت آفتاب دیدم و خیلی خوشم اومد عینا براتون منتقلش کردم اینجا تا شما هم از نوشته زیبای آقای شهرام جوادی نژاد لذت ببرید . . .

                                

خانم الف- ب بازنشسته آموزش و پرورش، ۷۵ساله كه به تنهايى در منزل مسكونى خود زندگى مى كند، با شنيدن صداى ناله مشكوك متوجه مى شود كه يك عدد بچه گربه در ناودان حياط خانه شان گير كرده است. در همين راستا تصميم مى گيرد با تماس با مراجع ذى صلاح بچه گربه بيچاره را از گيرافتادگى مفرط! نجات دهد:
۱:- الو «سازمان امداد و نجات؟» ببخشيد يك بچه گربه در ناودان خانه ما گير كرده، لطفاً تشريف بياوريد، نجاتش دهيد.
- در كدام قسمت ناودان گير كرده است؟
- نمى دانم، خيلى نزديك زمين است صدايش از همين پائين ها مى آيد.
- متاسفم، طبق آئين نامه ما مسئول نجات جان بچه گربه هايى هستيم كه در يك سوم ابتدايى ناودان از بالا گير مى كنند، اگر يك موقع توانست خودش را تا آنجا بالا بكشد اطلاع دهيد!
۲:- الو، «سازمان حوادث غيرمترقبه؟» ببخشيد يك بچه گربه در ناودان خانه ما گير كرده، لطفاً تشريف بياوريد، نجاتش دهيد.
- لطفاً دقيق توضيح بدهيد كى و چگونه اين اتفاق افتاده؟
- فكر مى كنم حوالى ۹ صبح بوده كه اين بچه گربه از بالاى پشت بام كه در حركت بوده، افتاده داخل ناودان!
- متاسفم خانم، كجاى اين حادثه غيرمترقبه بوده، جنابعالى انتظار داشتيد، يك بچه گربه بى پدر و مادر دست وپا چلفتى از پشت بام پشتك دونيم واروجمع، آفتاب مهتاب بالانس بزند بيايد توى حياط؟ چون همه چيز روال عادى را طى كرده طبق آئين نامه جزء وظايف ما نيست!
۳:- الو «سازمان غيرانتفاعى حمايت از حيوانات خانگى؟» ببخشيد يك بچه گربه در ناودان خانه ما گير كرده، لطفاً تشريف بياوريد، نجاتش دهيد.
- مشترك گرامى، لطفاً تلفن خود را در حالت (Tone) قرار داده، شماره فيش واريزى حق عضويت سالانه، شماره شاسى حيوان مورد نظر، شماره شناسنامه حيوان و رمز عبور خود را وارد كنيد و منتظر بمانيد.
- ببخشيد خانم، من اين چيز ها را بلد نيستم، بچه گربه گير كرده دارد خفه مى شود!
- هيچ ديتايى وارد نشد، لطفاً مجدداً تماس نگيريد و ايجاد مزاحمت نفرمائيد!
۴ :- الو «سازمان حمايت بى دريغ از بازنشستگان؟» ببخشيد يك بچه گربه در ناودان خانه ما گير كرده، لطفاً تشريف بياوريد، نجاتش دهيد.
- ببخشيد خواهر، گربه توى ناودان گير كرده يا خودتان؟
- اوا خاك عالم، من با اين تنه گنده چطورى مى توانم توى ناودان گير كنم گفتم بچه گربه!
- متاسفم، طبق آئين نامه ما فقط در مواردى مى توانيم وارد عمل شويم كه خود فرد بازنشسته يا بستگان درجه اول آنها دچار سانحه شده باشند. انشاءالله اگر خودتان يا اقوام درجه اول تان توى چاهى افتاديد، از بالاى پشت بام پرت شديد و از اين قبيل موارد در خدمتتان هستيم!در پايان براساس بخش نامه شماره «۲۴۳۲/آ» مبنى بر پايان خوش (يا به قول خارجى ها همان (Happy End كليه فيلمنامه ها، داستان ها، حكايت ها و غيره! به اطلاع مى رساند گربه فوق الذكر با مساعدت بچه همسايه كه توپش داخل حياط خانه افتاده بود، كاملاً نجات يافت. اين گربه چند سال بعد به خانه بخت رفت و صاحب چندين توله گربه كاكل زرى شد و همه خوشبخت شدند!


 


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (قسمت آخر)
نویسنده : مهشید - ساعت 8:51 روز جمعه 25 خرداد1386
 

 

 

                 

- من گربه خوشبختی هستم. 10 سال دارم و جز سالهای اول عمرم مابقی ایام رو خوب سپری کردم. همصحبت من دوپای مهربانیه که نمی تونه مثل دوپاهای دیگه حرکت کنه. اون روی یک وسیله می شینه که براقه و پاهای گرد داره. اوایل از این وسیله می ترسیدم ولی حالا می دونم که دوپای من بدون این وسیله نمی تونه حرکت کنه و برای من غذا بیاره یا پیش من بیاد و منو نوازش کنه. من و دوپای جدیدم در انباری نه چندان بزرگی زندگی می کنیم. دوپاهای دیگه ای هم اینجا هستن که از دوپای من بزرگترن ولی همه مثل این یکی مهربونن. همشون منو نوازش می کنن. اینجا جای خواب خوبی دارم. غذای خوبی می خورم. غم و غصه ای ندارم. زندگیم راحته و کمی هم تنبل شدم. شبها میام و دم همین پنجره که دوپای من می نشست و با " میا " حرف می زد می شینم و ساعتها با ماهک حرف می زنم. از " میا " هم تشکر می کنم که همصحبتی به خوبی این دوپا به من داده. تشکر می کنم که همیشه مراقب من بوده و از من محافظت کرده. از این بالا گربه هایی رو می بینم که به خوش شانسی من نیستن. گربه هایی که اعضایی از بدنشون رو توسط همین دوپاها از دست دادن. گربه هایی که گرسنه هستن و توله هایی که از گرسنگی می میرن. هر روز همه این چیزها رو می بینم و رنج می برم و از اینکه من جای گرم و نرم و مناسبی دارم "میا " رو شکر می کنم. اگه یه روز دوپایی بتونه زبون منو یاد بگیره و بفهمه من چی می گم حتما خاطراتم رو براش تعریف می کنم. می خوام دوپاها بفهمن که گربه ها بجز دوچشم براق، دم کشیده و بلند، بدن پر مو و سبیلهای ازبناگوش در رفته، چیزی به اسم قلب در سینه دارن که باهاش می تونن احساس کنن و دوست داشته باشن. پس قلب اونها رو نشکنین چون " میا " صاحب همه قلبهای تپنده است. همه قلبها . . .

 

                                                                                                                                 پایان – خرداد ۸۶

- تشکر می کنم از:

- همه دوستان گلم که در طول مدت این داستان صبر و حوصله به خرج دادن و تا آخرش با من موندن و من کوچیک همشون هستم.

- همه برو بچه های وبلاگی که همیشه به من لطف داشتن و با ایراد نظرهاشون و کامنت هایی که دادن به من در ادامه دادن داستان کمک زیادی کردن. دست همشون درد نکنه.

- همه انسانهای شریفی که بعد از خوندن این داستان نظرشون نسبت به گربه ها بهتر شده.

- از کلیه عزیزانی که با ارسال پیغام، دسته گل، کارت و شرکت در وبلاگ با ما همدردی نمودند

             

 


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (8 و 9)
نویسنده : مهشید - ساعت 12:25 روز پنجشنبه 24 خرداد1386
 

                           

                     

 

- گوشم صداها رو می شنید ولی چشمام رو بسته بودم. صدای نجوا گونه ای چشمام رو هم باز کرد. دوپای مهربان من با لهجه عجیب و غریبش داشت با من حرف می زد. چشماش کم سو بود ولی از خوشحالی گرد شده بود. می دیدم که از وجود من درکنارش لذت می بره. صداها مثل ناله از گلوش خارج می شدن. بدنش رو تکون داد تا بیشتر به سمت من بچرخه. ترسیدم و به گوشه اتاق فرار کردم. بعد از خودم خجالت کشیدم. آخه اون بیشتراز اون ناتوان بود که بتونه به من حمله کنه. به پنجه هاش نگاه کردم. ناخونهاش از مال من کوتاهتر بود. اولین بار بود که پنجه های یه دوپا رو از نزدیک نگاه می کردم. زیر چشمی همه بدنش رو نگاه کردم. پشمای تنش رو زیر یک عالمه پارچه های نرم پوشونده بود. فقط پشمای سرش پیدا بود که بلند بودن. سبیل نداشت. یعنی صورتش اصلا پشم نداشت. زشت بود ولی از دیدن صورتش ناراحت نمی شدم. آروم ناله می کرد و با من حرف می زد. گفتم بزار بهش بگم که نمی فهمم و این کار رو کردم بهش گفتم من نمی فهمم چی می گی. اون از شنیدن حرف من خیلی خوشحال شد و دوباره شروع کرد به حرف زدن. این بار با انرژی بیشتری حرف می زد. اینو می شد از صداش و رنگی که به صورتش دویده بود حدس زد . . .

 

- کم کم حال دوپای من بهتر می شد. من بیشتر اوقات کنج همون اتاقی که دوپا می خوابید استراحت می کردم. گوشهام کاملا تیز بود و تا صدایی احساس می کردم چشمام رو باز می کردم و همه جا رو با دقت زیر نظر می گرفتم. چند مدت که گذشت دوپا آرام آرام بهبود پیدا کرد. بلند می شد و غذا می خورد. به من هم غذا می داد. از شیر خبری نبود ولی چیزهای خوشمزه دیگه که بود. توی چشمای دوپا می دیدم که دوست داره من بیشتر بهش نزدیک بشم. ولی من هنوز احساس خطر می کردم برای همین سعی می کردم همیشه فاصله ما حفظ بشه. ساعتها می نشستیم روبروی هم و دوپا با زبان غیرقابل فهمش برای من حرف می زد. گاهی اوقات برای اینکه ناراحت نشه که بهش توجه نمی کنم من هم چند کلمه حرف می زدم. وقتی من حرف می زدم اون ذوق می کرد و بیشتر حرف می زد. هرچه زمان بیشتر می گذشت علاقه من به دوپای مهربان و علاقه دوپا به من بیشتر می شد. به طوری که شرطی شده بودم که هر روز سر یک ساعت مشخص به انباری بزرگ دوپا بیام و روبروی سکویی که همیشه دوپا روش می نشست یا دراز می کشید بشینم و ساعتها با هم حرف بزنیم. غذا می خوردیم و از باهم بودن لذت می بردیم. قلب من برای دوپایی می زد که روزی باعث شده بود من از خانه و خانوادم جدا و آواره کوچه ها بشم. بالاخره هم یکروز پنجه های نرم دوپا پشم های گردن منو نوازش کرد. این اولین تماس من و دوپاها بود ولی مسلما آخرین تماس نبود. چون نیرویی که نوازش پنجه های اون دوپای مهربان به من می داد لذتی داشت که قابل وصف نبود . . .

 

- خوشبخت بودم ولی می ترسیدم احساس خوشبختی کنم. ماهک مدتها بود که از زندگی من رفته بود ولی همیشه به اون فکر می کردم. از فکراینکه دوپای مهربان رو از دست بدم همیشه به خودم می لرزیدم. نمی دونستم که چهارپاهای تند رو دوپاها رو هم له می کنن یا نه. ولی اصلا دوست نداشتم که دوپای من از انباری بزرگ بیرون بره. هر وقت برای پیدا کردن غذا می رفت تا مدتها روی لبه دیوار می نشستم و رفتن و برگشتن اون رو نگاه می کردم. اجازه نمی دادم هیچ گربه ای به قلمرو زندگی من و دوپای مهربان نزدیک بشه. شبها با گربه هایی که می خواستن به زور وارد بشن و مزاحم آسایش من و دوپا بشن می جنگیدم و پای همه گربه ها رو از انباری بزرگ بریده بودم. من در اثر خوردن و خوابیدن چاق و تنبل شده بودم. می خواستم تلافی همه سختیهای زندگیم رو تو همین مدت کوتاه بکنم. فکر می کردم فرصت زیادی برای لذت بردن ندارم و باید از ذره ذره لحظه هام استفاده کنم. احساسم به من می گفت که این خوشی هم مثل همه لذتها تموم می شه و من دوباره تنها می شم. پس دودستی دوپا و انباری بزرگ رو چسبیده بودم و از زندگیم لذت می بردم . . .

 

  

 

                     

 

 

- هوا دوباره گرم شده بود. درختها هم دوباره برگهای سبزشون رو چسبونده بودن. با دوپای مهربان توی باغ بزرگ قدم می زدیم. من داشتم برای دوپا قصه ماهک رو می گفتم. اون گوش می داد و گاهی جواب می داد.  صدایی اومد و دوپا به سمت در باغ رفت. بعد از یه مدت با چند تا دوپای دیگه برگشت به سمت انباری. من سریع فرار کردم و لای درختها قایم شدم. دوپاها، دوپای من رو بو می کردن و لیس می زدن. خودشون رو به اون می مالیدن. دوپای من از دیدن دوپاها خوشحال بود. منو از یاد برده بود. حتی ندید که من فرار کردم و لای درختها قایم شدم. دوپاها همه رفتن توی انباری بزرگ و من تنها توی باغ موندم . . .

 

- انباری بزرگ من شلوغ بود . شبها تا دیروقت صدای دوپاها خواب و آرامش رو از باغ گرفته بود. دوپای من غذا دادن به من رو فراموش کرده بود. گاهی می رفتم و از پشت شیشه دوپای مهربان خودم رو می دیدم که دوپاهای کوچک رو بغل کرده و بو می کنه. دلم برای نوازشهاش تنگ شده بود. برای ساعتهایی که باهم می نشستیم و حرف می زدیم.  دوپای خوب من، من رو یادش رفته بود ولی من که مهربونی اونو فراموش نکرده بودم. پشت پنجره می نشستم و با لذت و عشق به حرکاتش نگاه می کردم. فکر می کردم که به زودی دوپاها از انباری بزرگ ما کوچ می کنن و ما دوباره با هم تنها می شیم و برمی گردیم به روزهای شیرین گذشته. همینطور هم شد. دوپاها چند روز بعد از انباری بزرگ رفتن ولی دوپای مهربون من رو هم با خودشون بردن. وقتی می خواست بره حتی ندید که ظرف آب منو که هر روز از آب تمیز پر می کرد و حالا خاک گرفته بود، دوپاهای کوچک زیر پا شکستن . . .

 

- چند روز به امید بازگشت دوپای مهربان توی انباری بزرگ نشستم. تصمیم داشتم حتی اگربرنگشت من همونجا بمونم و از انباری بزرگ مراقبت کنم. ولی یه مدت بعد یکروز صبح با صداهای وحشتناکی بیدار شدم. چهارپاهای غول پیکری که تابحال ندیده بودم تمام باغ رو پر کرده بودن. دودسیاه از سرشون به آسمون می رفت. می دیدم که درختها چطور می لرزن و برگهاشون کنده می شه. چهارپاهای غول پیکر تمام باغ رو با چنگالهای بزرگ و زشتشون زیر و رو کردن. تعدادی از دوپاها وسایل درون انباری بزرگ رو تخلیه می کردن. دیگه جای موندن من نبود. ازدرخت کنار دیوار بالا رفتم و روی لبه دیوار پریدم. قبل از اینکه داخل کوچه بپرم آخرین نگاهم رو به انباری بزرگ کردم که روزی یک دوپا من رو توش اهلی کرده بود. انباری با ظربات چنگالهای چهارپاها خراب شد و در قلب من امید به بازگشت دوپای مهربان از بین رفت . . .

 

- دوباره آواره شده بودم. ولی اینبار با یک عادت. در چهره همه دوپاها دنبال مهربانی و نوازش بودم. خسته از اینهمه اتفاقات بی هدف توی کوچه ها پرسه می زدم. گاهی تکه استخونی گیرم می اومد و می خوردم گاهی هم چندین روز بدون آب و غذا یک گوشه کز می کردم و به رفت و آمد دوپاها نگاه می کردم. فصل عاشقی گربه ها بود ولی من هیچ حس عاشقانه ای نداشتم. یک شب که ماهک درست وسط آسمون بود و من طبق معمول همیشه داشتم براش درددل می کردم یک پنجره در سیاهی شب باز شد و من در قاب پنجره دوپایی دیدم که روبه آسمان حرف می زد. حدس زدم داره با " میا " حرف می زنه. دوپا حرف می زد و صداهایی شبیه ناله از خودش در می آورد. هر از گاهی هم چشمهاش از قطره های اشک می درخشید و من درخشش اونها رو در سیاهی شب می دیدم. با کنجکاوی همونجا نشستم و به حرفهای دوپا گوش دادم. بعد از مدت طولانی دوپا پنجره رو بست و رفت. از اون شب به بعد هرشب دوپا رو می دیدم که رو به آسمان حرف می زد و اشک می ریخت. یکروز سعی کردم خودمو بهش نشون بدم. آروم رفتم و درست روبروی پنجره نشستم. دوپا هنوز نیومده بود. کمی که نشستم پنجره باز شد و دوپا اولین چیزی که دید من بودم. چشمهاشو به من دوخته بود و به من نگاه می کرد و من از چیزی که در چشمهای دوپا بود لرزیدم. عشق و مهربانی. با من شروع کرد به حرف زدن. مدتها بود این صدا و نگاههای مهربون رو نشنیده بودم. دوباره احساس قبل به من برگشته بود. باهاش حرف زدم تا همون دم پنجره خوابش برد. من هم آهسته از پشت بام پایین آمدم و رفتم تا بعد از چند روز غذایی برای خودم پیدا کنم. . .

 

                                                                                                                      ادامه دارد . . .


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (7)
نویسنده : مهشید - ساعت 10:46 روز چهارشنبه 23 خرداد1386
 

      

 

- چشمام رو که باز کردم اول ترسیدم چون هنوز به جای جدید عادت نکرده بودم. بعد آروم بلند شدم و کش و قوسی به تنم دادم. می خواستم راه بیفتم که در بزرگ باز شد و یکی از دوپاها از دربیرون اومد. اول منو ندید ولی بعد با دیدن من صورتش باز شد. خواستم فرار کنم ولی اون برگشت توی خونه و در رو باز گذاشت. کمی که گذشت دوباره برگشت و یه چیز گرد پر از شیر دم در گذاشت. بعد هم درو بست و رفت. با احتیاط و تعجب به شیر نزدیک شدم. بو کشیدم. واقعا شیر بود. تشنه بودم و گرسنه. بعلاوه دوپا هم رفته بود و خبری ازش نبود. شروع کردم به لیسیدن شیر خنک. واقعا لذت بخش بود. مدتها بود شیر نخورده بودم. البته مزه شیر مامان زیاد یادم نبود فقط احساس می کردم که با اون مزه فرق می کنه. حسابی از شیر خنک و تازه خوردم. انرژی رفته به تن ضعیفم برگشت. به هرحال دوپاها قابل اعتماد نبودند والا صبر می کردم تا برگرده و ازش تشکر کنم. پنجه ها و صورتم رو با زبونم شستم و تصمیم گرفتم چند روزی توی همین محله بمونم . . .

 

- هرروز کار من این بود که می رفتم و از غذایی که دوپا برام می گذاشت تغذیه می کردم. گاهی شیر بود. گاهی ماهی. گاهی گوشت و گاهی استخوان مرغ و . . .   . کم کم چاق و چله می شدم. از دوپای صاحب خانه ممنون بودم ولی هیچوقت به اون نزدیک نمی شدم. گاهی مدتها دم در می ایستاد تا من بهش نزدیک بشم و غذا خوردن من رو از نزدیک ببینه ولی من هیچوقت تا زمانی که اون اونجا دم در ایستاده بود بهش نزدیک نمی شدم. دوپا باهوش بود و این رو می فهمید برای همین من رو زیاد برای خوردن معطل نمی کرد. زود می رفت و در رو می بست تا من با خیال راحت غذا رو بخورم. تا اینکه چند روز گذشت و از دوپای مهربان خبری نشد. بدجوری به وجودش عادت کرده بودم. هرروز چندین مرتبه در خونه می رفتم و ساعتها زیر سایه درختها می نشستم ولی خبری ازدوپا نبود. بالاخره یک روز تصمیم گرفتم که وارد خونه بشم و سر و گوشی آب بدم. با ترس و لرز از درخت کنار خونه بالا رفتم و از روی یکی از شاخه ها پریدم روی دیوار. از لبه دیوار داخل خونه رو می شد دید. خدای من چه باغ بزرگی بود. چقدر درخت. البته چون هوا سرد بود برگ نداشتن ولی می شد حدس زد که چقدر بزرگ و پر برگ می شن وقتی هوا گرم شه. آروم از در خونه سر خوردم و پایین رفتم. یه چهارپای بزرگ زیرنور گوی آتشین برق می زد ولی خواب بود. آهسته از کنارش رد شدم. به نرمی روی پنجه هام حرکت می کردم طوری که حتی ذرات غبار هم از زیر پنجه هام تکون نمی خورد. دور انباری بزرگ پر از شیشه می گشتم. خبری از دوپای مهربان نبود. نور کمرنگی از یکی از شیشه ها پیدا بود. از پله های کوتاه بالا رفتم و خودم رو رسوندم به پشت شیشه. در گوشه ای از اون انباری بزرگ پر از خرت و پرت و اثاثیه دوپای مهربان من خوابیده بود. صورتش زیر نوری که اونجا بود برافروخته و سرخ بود. احساسم به من می گفت که بیماره و به کمک احتیاج داره. چندبار با پنجه هام به شیشه کشیدم ولی فایده نداشت. دوباره برگشتم و دور انباری بزرگ رو به دنبال یک راه یا منفذ ورود گشتم. به این کار عادت داشتم و بالاخره موفق شدم یک راه کوچک پیدا کنم. . .

 

- داخل انباری بزرگ گرم بود. اتاقها رو دونه دونه رد کردم .همه جا رو بو می کشیدم تا موقع برگشتن یادم بمونه از کجا اومده بودم. وارد اتاقی شدم که نور از اون بیرون می زد. دوپای مهربان همچنان در خواب بود. دانه های براق آب تمام صورتش رو پر کرده بود. آهسته به جایی که خوابیده بود نزدیک شدم. بدون هیچ صدایی روبروش با فاصله نشستم. منتظر بودم اگر بلند شد و خواست به من صدمه برسونه سریع فرار کنم. اطراف رو نگاه کردم تا راههای فرار رو بررسی کنم. وقتی از همه جا مطمئن شدم با خیال راحت دراز کشیدم. صدای نفسهای دوپای مهربون رو می شنیدم. فضای اونجا خیلی گرم بود. چشمام مست خواب بود. نفهمیدم کی چشمام بسته شد و خواب منو با خودش برد. . .

 

                                                                                                                                     ادامه دارد . . .


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (6)
نویسنده : مهشید - ساعت 13:0 روز سه شنبه 22 خرداد1386
 

            

 

 - توله ها 3 تا بودن. درست مثل من و زرزرو و خپله. به دنیا آمدن اونها زندگی دوباره ای به من بخشید. تمام خاطرات تولگی خودم یادم می اومد. وقتی می دیدم که چطور از مادرشون شیرمی خورن و چطور بدون اینکه چشمای کوچیکشون ببینه سوراخهای تغذیه رو پیدا می کنن وجودم از شادی پر می شد. زیاد به اونها نزدیک نمی شدم. چون ماهک اینطور می خواست. روی لبه دیوار می نشستم و از دور خواب و بیداری اونها رو نگاه می کردم. ماهک لاغرتر شده بود. با اینکه قبلا هم توله های زیادی به دنیا آورده بود ولی می دیدم که چطور با عشق به توله ها نگاه می کنه و اونها رو لیس می زنه. همه وجودش با توله ها یکی شده بود. هر از گاهی چیزی پیدا می کردم و برای ماهک می آوردم. می رفتم بالای سرش روی دودکش می نشستم تا گلوله آتشین با نورش ماهک و توله ها رو اذیت نکنه. خوشبخت بودم و فکر می کردم هیچ چیز نمی تونه این خوشبختی رو از من بگیره. افسوس که عمر همه چیز برای ما گربه ها کوتاهه . . .

 

- امروز ماهک مرد. تا شب بالای بدن بی روحش نشسته بودم. اینقدر " میا " رو صدا زدم که صدام گرفت. دیگه فقط یه ناله از گلوم بیرون میومد. یکی از چهارپاهای زشت، ماهک من رو زیر پاهاش له کرد. وقتی رسیدم بالای سرش بدن خوردش رو کشون کشون رسونده بود کنار جوب. خون بدن سفیدش رو پوشونده بود. با چشماش بامن حرف می زد. بهش گفتم ماهکم! ماهک خوبم. چرا مراقب نبودی. تو که اینقدر به من می گفتی احتیاط کنم. چرا؟ ماهک می خواست با من حرف بزنه. به من نگاه می کرد ولی صدایی از گلوی خونینش درنمی اومد. دلم می خواست اونقدر قوی بودم که می تونستم همه دوپاها و چهارپاهای وحشی رو با پنجه هام تکه تکه کنم ولی فقط ایستادم و آخرین نفس های ماهکم رو شمردم . . .  

 

- توله ها هنوز دوماهشون نشده. نمی دونم از این به بعد چطوری بزرگ می شن. دوست ندارم مثل من سختی بکشن. براشون غذا میارم و باهاشون بازی می کنم. می خوابم و اونا از سرو و کولم بالا می رن. همه دلخوشی من شده توله ها. از تنم فقط یه پوست و استخون مونده. بعد از ماهک حوصله کوچه گردی و خیابون رفتن رو ندارم. شبا که توله ها می خوابن می رم گوشه پشت بوم تا صبح با روح ماهک حرف می زنم. ماهک هرشب تو آسمونه. گرد گرد. نورانی نورانی. لکه سیاه پیشونیش هم هست. به من می خنده. توله هارو بهش نشون می دم. ذوقشون می کنه. بهم می گه خوب ازشون مراقبت کنیا. بهش قول می دم. هرشب بهش قول می دم. بهم می گه ببین تنم خوب شده. دیگه اصلا درد ندارم. " میا" ازم مراقبت می کنه. بهش می گم به " میا " بگو مراقب توله هامون باشه. ماهک چشماشو می بنده. می گه باید برم. گوی آتشین کم کم داره میاد تو آسمون و ماهک من از پیشم می ره . . .

 

- توله ها بزرگ می شدن. شیطنت می کردن و من راه و رسم زندگی در این دنیای وحشی رو بهشون یاد می دادم. همونطور که به ماهک قول داده بودم تنهاشون نمی ذاشتم. مثل یه گربه ماده حواسم بود که گزندی بهشون نرسه. بعد از ماهک هیچ گربه ماده ای نظرم رو جلب نکرد. روزها می رفتم زیر درختی که با ماهک ساعتها باهم عشقبازی می کردیم و به روزهای خوش گذشته فکر می کردم. سرانجام یه روز تصمیم گرفتم  از اون محله برم. توله ها می تونستن از خودشون مراقبت کنن و گربه های بالغی بودن. عصر یکروز سرد که دونه های سفید و نرم از آسمون می ریخت بدون اینکه کسی بفهمه از اون محله رفتم. از خیابونهای شلوغ زیادی گذشتم. گاهی مواقع از توی راه آبها و گاهی مواقع از لای بوته های کنار خیابون می رفتم که زیاد دیده نشم. خیلیها از دیدنم می ترسیدند و خیلیها شروع به حرف زدن با من می کردند. ولی من بی اعتماد به همه به سمت مقصد نامعلومی  می رفتم که فقط از محله ما دور باشه. نمی دونم چند بار گوی آتشین اومد و رفت که بالاخره خسته شدم و پشت یک در بزرگ خوابم برد . . .

 

                                                                                                                                                  ادامه دارد . . .


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (5)
نویسنده : مهشید - ساعت 9:30 روز دوشنبه 21 خرداد1386
 

                           

- 6 ماهم بود. لاغر بودم و کشیده. هوا سرد شده بود و سر یه جای خواب کوچیک ولی گرم همیشه بین گربه ها دعوا بود. همه پستوها و شیروانی ها پر بود. کوچکترین سوراخ امنی که از سرما گربه ها رو محافظت کنه نایاب شده بود. گربه های سازگارتر دوتادوتا باهم کنار می اومدن. ولی بعضی ها عادت به تنها خوابیدن داشتن. آخه ما گربه ها در بدترین شرایط هم خوی راحت طلبی ولمون نمی کنه! تو این مدت بارها مریض شدم. یه بار هم که آب از آسمون می ریخت و جانپناه گیرم نیومد، زیر آبها موندم. همه تنم خیس بود و از پشمام آب می چکید. فردای اون روز گوشه یه پشت بوم افتادم. چندین روز با مرگ دست و پنجه نرم می کردم. فکر می کردم که می میرم. شبی که حالم از شبهای دیگه بدتر بود، مامان اومد به خوابم. توی خواب پشمامو لیس می زد. زبری زبونش رو می فهمیدم. خودمو براش لوس کردم. منو چسبوند به پشماش. "بویی خوبتر از بوی مامان در دنیا نیست" بهش گفتم مامان. من دارم می میرم. از پیشم نرو. مامان همینطور که منو می لیسید گفت" تو پسر شجاعی بودی. مگه وقتی با خواهر و برادرت کشتی می گرفتی، همیشه برنده نبودی. پس حالا هم مقاوم باش. ما گربه ها یه چیزی داریم به اسم " میا " . جای " میا " توی آسمونه. " میا " ما و همه جانداران رو آفریده و از ما دربرابر خطرات محافظت می کنه. " میا " به ما غذا می رسونه و در مواقع بیماری و درد به ما قدرت میده تا تحمل کنیم. " میا " حافظ همه گربه های دنیاست پسرم. پس هروقت تنها شدی یا خطری تهدیدت کرد سریع " میا " رو صدا بزن تا کمکت کنه." بعد مامان از پیشم رفت. توی خواب " میا " رو صدا می زدم. گلوله آتشین وسط آسمون بود که از خواب بیدار شدم. اثری از بیماری در بدنم نبود. یاد خواب دیشب و مامان افتادم. بی اختیار زیر لب گفتم " میا" ازت ممنونم . . .

 

- هوا گرمتر شده . کرمهای خط خطی پشمالو از زیر خاک بیرون اومدن. درختها برگهای سبزشون رو دوباره چسبوندن. توی بعضی از محله ها که خونه های بزرگتر هست و درخت زیاد دارن، عطر گلهای خوشبو همه فضای کوچه رو پر کرده. داره کم کم یه سالم می شه. گربه ها همه توی کوچه ها پرسه می زنن. تا دم دمهای صبح صدای آواز عاشقا و معشوقا میاد. گربه ها دوره جفت گیری عاشقانه ای دارن. خیلی ساده ولی پرشور. اونا از معاشقه لذت می برن. از دنبال هم افتادن و گاز گرفتن همدیگه تا تاصبح نالیدنشون براشون رویاییه. آخه واسه ما گربه ها فرصت عاشق شدن کوتاهه. بقیه مواقع که از سرما و گرما فرار می کنیم و فکر پر کردن شکممون هستیم. فقط وقتی هوا دگرگون می شه ما هم دگرگون می شیم. گفتم ما آخه منم احساس می کردم دارم متحول می شم. گربه زشتی نبودم. لاغر و کشیده بودم ولی پشمای قشنگی داشتم. تعریف از خودم نباشه خیلی هم باهوش و چابک بودم. می دیدم که گربه های ماده چطور به من نگاه می کنن! با اینکه گربه اجتماعی نبودم ولی دوست داشتم این حس جدید رو تجربه کنم و دست یافتن به اون تجربه خیلی طول نکشید چون خیلی زود "ماهک" وارد زندگی من شد . . .

 

- "ماهک" یه گربه به تمام معنا بود. زیبا، باوقار، باهوش، مهربان و مورد اعتماد. ورود ماهک به زندگی من واقعا تحول بود چون خیلی از چیزها رو از اون یاد گرفتم. ماهک از من یک سال بزرگتر بود. ولی جثه کوچتری داشت. سفید یکدست یا یک ماه مشکی توی پیشونیش. به خاطر همین گربه ها صداش می کردن ماهک. ماهک من همه چیز من بود. از خواب و خوراک افتاده بودم. روزها دنبال ماهک همه جا می رفتم. همه کوچه ها رو زیر پا می زدم. روی هر دیواری که می پرید یا زیر هر درختی که می آرمید من هم بودم. مثل سایه اندام زیبای ماهک رو دنبال می کردم. گاهی می گذاشت بهش نزدیک بشم و یه گاز آروم از گوشش بگیرم ولی سایر مواقع از من فرار می کرد و عشوه می اومد تا من دنبالش برم. چندین هفته روزگار من همین بود. فقط ماهک رو می دیدم و ماهک رو می شنیدم. شبها تا صبح ناله می کردم و ماهک رو صدا می زدم. همه اندامهای بدنم ماهک رو می خواست و بالاخره ماهک یک شب که مهتاب زیبا همه جا رو روشن کرده بود خودش رو به من تسلیم کرد. ما تا صبح معاشقه کردیم و نالیدیم. می خواستم زیباترین توله های دنیا رو از زیباترین گربه ماده دنیا داشته باشم. این رو وقتی آروم پشت گردنش رو گاز می گرفتم بهش گفتم و اون فقط از خوشی ازته دل نالید . . . 

 

- ماهک از درد به خودش می پیچید. اشک توی چشمای قشنگش چرخ می خورد. زیر دودکش پشت بام خوابیده بود و منتظر بودیم که توله های من رو به دنیا بیاره. بی تاب بودم. کاری از دست من برنمی اومد. از خودم بدم می اومد وقتی ماهک رو در این حالت می دیدم. دوست داشتم تمام دردهای ماهک برای من بود. تمام طول پشت بام رو می رفتم و می اومدم. نمی تونستم یک جا بشینم. یعنی مامان هم وقتی مارو به دنیا می آورد اینقدر درد کشید. آخ که چقدر مامانها صبورن. مامان! آه! پاک یادم رفته بود. " میا" . شروع کردم با " میا " حرف زدن و ازش خواستم که درد ماهک رو کمتر کنه. ازش خواستم که خونواده جدید ما رو حفظ کنه و به ما توله های سالمی بده. ماهک ناله ای کرد و یکی یکی توله هاشو به دنیا آورد . . .

 

                            

                                                                                                                                  ادامه دارد . . .

 

                             

ببخشید که این دفعه این پست خیلی طولانی شد ولی راستش نمی تونستم کات کنم آخه جای حساسش بود!

 


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (4)
نویسنده : مهشید - ساعت 11:0 روز یکشنبه 20 خرداد1386
 

 

 

- هنوز تک و توک از اون چهارپاهای بزرگ با پاهای گرد در رفت و آمد بودن ولی نمی تونستم بیشتر از این صبر کنم. باید زودتر خودمو می رسوندم به مامان. می دونستم که تا الان همه جا رو میو میو کنان دنبال من گشته. نشستم و فکر کردم که باید از کدوم طرف برم. اینقدر با عجله از کوچه فرار کرده بودم که درست نمی دونستم چندتا خیابون رو رد کردم. همه جا برام ناآشنا بود. یه بوی خوب از یه سمت خیابون می اومد. خیلی گشنه بودم. ناخودآگاه به سمت بو کشیده می شدم. بو ادامه داشت تا به یه جایی رسیدم که شبیه انباری ما بود ولی نور از توش بیرون می اومد. چند تا از دوپاها داخلش نشسته بودن و داشتن غذا می خوردن. همونجا دم درش نشستم. بعد از یه مدت دونفراومدن بیرون. اصلا منو ندیدن. فکر کردم شاید اگه منو ببینن به من هم غذا بدن. آروم نزدیک تر شدم. گرسنگی، ترس رو از یادم برده بود.  بوی خوب از یه ظرف شیشه ای بزرگ می اومد که توش یه عالمه گوشت آویزون بود گوشتها داشتن می چرخیدن و بوی خوبشون همه جا رو گرفته بود. یه نفر هر از چند مدت می اومد و یه تیکه از اون گوشت رو می کند و می برد. آروم آروم خودمو به ظرف شیشه ای رسوندم. وای که بوش منو دیوونه می کرد. دستم به گوشتها نمی رسید. پس ایستادم تا شاید یه تیکه از اونها بیفته پایین. سه چهارتا از دوپاها بیرون اومدن. بلند بلند حرف می زدن و از خودشون صداهای ترسناک در می آوردن. یکیشون منو دید و به بقیه نشونم داد. خوشحال شدم. حتما می خواست به من از اون گوشتهای چرخون بده. آخ جون! خواستم ازش تشکر کنم. بهش گفتم خیلی ممنون. فقط یه تیکه کافیه. آخه من پنجه هام نمی رسه! همشون به سمت من چرخیده بودن. یکیشون  چیزی که دستش بود رو به سمت من پرت کرد. وای غذا! پس دوپاها اونقدر که مامان می گفت هم بد نبودن. زود دویدم به سمت غذا. بو کشیدم ولی اون که غذا نبود. یه تیکه کاغذ بود که بوی غذا می داد. می فهمیدم که همشون دارن به من می خندن. از خودم خجالت کشیدم. دیگه گرسنه نبودم. به همه اون دوپاها که سیر بودن پشت کردم و به سمت تاریکی ته خیابون دویدم . . .

 

- گلوله آتشین بارها و بارها اومده بود و رفته بود. من راه انباری خونمون رو پیدا نکرده بودم. در طول روز یه گوشه می نشستم. از همه دوپاها فرار می کردم. از همشون متنفر بودم. تنها بودم ولی با هیچکدوم از گربه ها دوست نمی شدم. شبها توی محله هایی که می رفتم سر یه تیکه استخون خشک شده یا یه پوست گندیده تخم مرغ یا حتی چندتا پر پرنده، دعوا بود. من هیچوقت نمی ایستادم. می دیدم که همه گرسنه هستن. هرکس قوی تر بود غذای بیشتری می خورد. ولی اکثرا لاغر بودن. اکثر گربه ها آخر شب می رفتن  و به سطلهای آشغال انباریهای نورانی که دایم از دوپاها پر و خالی می شدن سر می زدن. ولی من با خاطره اون شب هیچوقت دیگه اونجاها نرفتم. هرچی دستم می اومد می خوردم. یه بارهم که لبه یه دیوار خوابیده بودم یکی از دوپاها یه چیزی شبیه استخون برام پرت کرد ولی من حتی نگاهشم نکردم. نمی خواستم باز غرورم رو یکی از این دوپاها بشکنه و به من بخنده. دیگه به راه و رسم زندگی توی کوچه و خیابون عادت کرده بودم. شاید بیشتر از ده تا از گربه ها رو دیده بودم که چهارپاهای تند رو با پاهای گردشون له کرده بودن. برام دیدن صحنه مامان گربه هایی که بچه هاشون رو به دنیا می آوردن ولی چون شیر به اندازه کافی نداشتن اونا رو دونه دونه از دست می دادن عادی شده بود. گربه های بدون دم، یه چشم یا گوش بریده هم دیگه چیز عجیبی نبود. دوپاها خیلی کارها بلد بودن که می خواستن روی ما گربه ها امتحان کنن و از این تفریحشون لذت ببرن . . .

 

                                                                                                                                     ادامه دارد . . .


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (3)
نویسنده : مهشید - ساعت 10:30 روز شنبه 19 خرداد1386
 

 

- اینجا خیابونه. با کوچه خلوت ما خیلی فرق داره. من توی جوبم. البته جوب بدون آب. اومدم زیر یه جایی قایم شدم که وقتی بالا رو نگاه می کنم اون توپ گرد آتشین رو شیار شیار می بینم. سرمو تا اونجایی که می شه خم کردم تا این موجوداتی که فقط با دوتا پاشون راه می رن و به جای اینکه غذا رو با دندون بگیرن با دستاشون می گیرن ، منو این زیر نبینن. شروع  کردم خودمو لیسیدن. مثل زبون مامان زبر نیست ولی از اینکه همه پشمام به هم بچسبن خیلی بهتره. . .

 

- درست نمی دونم چقدر وقته اینجا نشستم. همین زیر جیش کردم ولی هرچی با پنجه هام کشیدم که یه کم خاک بریزه روش خاک پیدا نکردم. خیلی بدم میاد چون من بچه تمیزی هستم. گشنمه. ولی دیگه سردم نیست. پشمامم داره یواش یواش خشک می شه. یه چیزی از لای خط خطی های بالای سرم افتاد بغل دستم. ترسیدم و خودمو کشیدم عقب. یه چیز کوچولوی سفید بود که ازش دود در می اومد. بوی خوبی نمی داد. پس خوردنی نبود. کم کم هوا داشت تاریک می شد. گلوله آتشین رفته بود یه ور دیگه. ته دلم به حال زرزرو حسرت خوردم یا حتی اون خپله که الان غذای خوشمزه مامانو خورده بودن و توی پشمای گرم و نرم مامان فرو رفته بودن. مامان! آخ مامان! کاش اینجا بودی. کاش میومدی و منو با خودت می بردی به انباری. کاش منو دعوا می کردی. اگه برگردم دیگه هیچوقت از پیشت هیچ جا نمی رم. فقط حیاط و پشت بوم. پشت بوم و حیاط. دیگه هم از اون جونورای سیاه نمی خورم . اصلا هرچی تو بگی مامان. مامان خوبم. مامان گرم و نرمم. مامان . . .

 

- هوا تاریک شده بود. رفت و آمد هم کمتر شده بود. یکی از دوپاها داشت با یه چوب بلند که سرش چوبهای باریکتر چسبونده بود هرچی تو کوچه بود می ریخت توی جوب. از چوبش خیلی ترسیدم. ولی باز تکون نخوردم. گفتم منو نمی بینه. همینطور اومد و به من نزدیک تر شد. بعد ایستاد و منو از لای خط خطی ها نگاه کرد. چشماش مهربون بود ولی اون چوب دراز چیز جالبی به نظر نمی اومد. شروع کرد با من حرف زدن. نمی فهمیدم چی می گه. خیلی بد حرف می زد. اصلا کلمه ها رو قشنگ تلفظ نمی کرد. گاهی یه صدایی شبیه پیش پیش در می آورد ولی من نمی فهمیدم که چرا اینکارو می کنه. یکمی بامن حرف زد. بعدش هم دوباره چوبش رو برداشت و کارش رو از سر گرفت. سراز کارش در نمی آوردم. وقتی کامل از من دور شد. یواش از پناهگاهم اومدم بیرون. اطراف برام آشنا نبود. هیچوقت شب بیرون نرفته بودم . . .

 

                                                                                                           ادامه دارد . . .


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (2)
نویسنده : مهشید - ساعت 11:20 روز چهارشنبه 16 خرداد1386
 

 

- مامان میگه تنهایی می ری بیرون مواظب باش. من خودم این چیزها رو می دونم ولی مامان همش بهم می گه. امروز اولین روزیه که بدون مامان می رم بیرون. خیلی خوشحالم. بچه زرزرو هنوز به مامان چسبیده. اون یکی هم همش خوابه. غذاشو که می خوره  می خوابه. گاهی هم با من کشتی می گیره ولی چون همش من می برم دیگه حال نمی ده. از سوراخ پنجره انباری که خونمونه می رم بیرون. پاهای عقبمو می کشم عقب و صاف می کنم. همزمان دستامو هم از جلو می کشم. وای که چه حالی می ده. خستگی از تنم در رفت. خب! بزار ببینم کجا اول برم. پشت بوم که اصلا حال نمی ده. چون اونجا فقط یه تیکه شیشه براق گرد واسه بازی بود که اونم انداختم توی یه سوراخ که روی پشت بوم بود. بعدش هرچی دست کردم تو سوراخه در نیومد. حیاطم که فقط واسه جیش کردن خوبه. چون جز خاک و باغچه هیچی نداره. یه چندتا کرم داره که گاهی می رم یکیشو می خورم. ولی چیز جدیدی توش نیست. پس کجا برم. آخه مامان گفته یا حیاط یا پشت بوم. ولی اینا که . . . ! فکر نمی کنم اگه یواشکی برم از رو تیغه حیاط بپرم اون ور توی کوچه ، مامان بفهمه. آخه داره به زرزرو شیر می ده و بعدشم می خوابه. ظهرها معمولا بیرون نمی ره. یواش رفتم روی لبه پنجره بعد پریدم روی دیوار حیاط. تا اینجاش راحت بود. رفتم سمت در. از اون بالا به کوچه نگاه کردم. نه این یکی دیگه شوخی بردار نبود. از این ارتفاع اگه می پریدم دست کم پام در می رفت. یکم اون طرف تر یه چیز بزرگ سفید خوابیده بود. وقتی بیدار بود زیاد دیده بودمش. از پشت بوم  می دیدم که چقدر زیادن. مثل انباری ما شیشه داشتن با چهارتا پای گرد سیاه. خیلی تند می دویدن. مامان بهمون گفته بود که اصلا بهشون نزدیک نشیم. چون ما رو زیر پاشون له می کنن. ترس داشتم ولی فکر کردم که حالا که خوابیده نباید ترس داشته باشه. یکم نشستم و از اون بالا نگاش کردم. اصلا تکون نمی خورد. حتی پاهاشم تو خواب تکون نمی داد. آروم خودمو خم کردم. بعد با احتیاط به نرمی یه پر پریدم روی سرش. یه کم مکث کردم. نه. بیدار نشد. سریع پریدم پایین و رفتم پشت یه کپه کیسه آشغال قایم شدم. من توی کوچه بودم. حتی فکرنکردم که چطور می تونم برگردم . . .

 

- هوا خیلی گرم بود. اون گلوله گرد نورانی آتشین که همه جا رو روشن می کرد و شبها می رفت می خوابید الان درست وسط آسمون بود. هیچکی اون دور و اطراف نبود. کوچه ما یه کوچه باریک بن بست بود که دوسه تا خونه بیشتر توش نبود. همیشه هم خلوت بود. یکم همون پشت آشغالا واستادم. گشنه نبودم. کف کوچه داغ بود. یکمی کیسه ها رو بو کشیدم. خیلی مطبوع نبود. آروم از پشت کیسه ها اومدم بیرون. به خونمون نگاه کردم. می ترسیدم مامان اومده باشه و از بالای پشت بوم منو تو کوچه ببینه و باز از اون نگاهها تحویلم بده. ازاین فکر اینقدر ترسیدم که یه دفعه تمام طول کوچه رو دویدم به سمت سر کوچه. اصلا نفهمیدم کی وارد خیابون اصلی شدم. داشتم پشت سرمو نگاه می کردم که یه دفعه یه چیزی مثل برق از جلو چشمم رد شد. بادش منو انداخت توی جوب خیابون که پر از لجن و کثافت بود. سریع خودمو از توی آب کشیدم بیرون. همه تنم خیس و کثیف بود. پشمام به هم چسبیده بود. جیش داشتم. سردم بود. آفتاب هم گرمم نمی کرد. یکمی همون گوشه نشستم. دیگه از نگاه مامان نمی ترسیدم فقط دوست داشتم زودتر برم خونه و مامان با زبون زبرش پشمامو بلیسه و تمیز کنه. می خواستم برگردم ولی از ته کوچمون یه بچه با مامانش داشتن میومدن سرکوچه. بچه تا چشمش به من افتاد چیزی که پاشو کرده بود توش در آورد و پرت کرد به طرف من. من فقط ایستاده بودم و نگاه   می کردم. از ترس چشمام گشاد شده بود. قدرت دویدن نداشتم. اونی که پرت کرده بود چند متر دورتر از من افتاد وسط کوچه. دیدم بچه داره می دوه سمت من. دیگه نمی شد وایساد. همه قدرتمو جمع کردم تو پنجه هامو به سمت خیابون اصلی دویدم. اصلا فکر نکردم که خیابون ممکنه بدتر باشه. فقط چشمامو بستم و دویدم . . .

 

                                                                                                                                                     ادامه دارد . . .

 

 


 
 
خاطرات یک گربه عصر حاضر از زبون خودش! (1)
نویسنده : مهشید - ساعت 19:30 روز یکشنبه 13 خرداد1386
 
از امروز می خوام واستون یه خاطره بزارم که یه گربه برام تعریف کرده

البته زندگی گربه ها خیلی خاطره ها داره ولی اون همشو برام نگفت. چون فرصت نکرد. دلیلش رو هم بعدا واستون می گم. ازم نپرسید که چطور به این گربه صحبت کردم و اون چطور خاطراتش رو یادش بوده و به من گفته چون یه رازه 

- چشمام جایی رو نمی بینه. فقط یه بوی خوب به مشامم می خوره. سردمه. صداهای ضعیفی می شنوم. شایدم گوشهای من درست    نمی شنوه. گرسنه هستم. بوی خوب رو دنبال می کنم. خیلی دور نیست. یه چیز زبر داره رو پوستم حرکت می کنه. خیلی لذت داره چون همزمان توی یه عالمه پشم گرم ونرم فرو می رم. بوی خوب همینجاس. یه بوی دیگه هم میاد. بوی غذا. مثل اینکه چند نفر زودتر غذا رو پیدا کردن. باید برای غذا جنگید. گرسنه هستم. خودمو می کشم جلوتر. بو می کشم تا می رسم به جایی که از یه سوراخ برجسته کوچولو داره غذا میاد. همرو هل میدم. نمی دونم چند نفرن. فقط صداهای ضعیفشون رو می شنوم. با غرور پنجه هامو می گیرم اطراف سوراخ و شروع می کنم به مکیدن. هووووم. این مایع شیرین گرم رو با هیچی عوض نمی کنم. از لذت و خوشی پنجه هامو باز و بسته می کنم. به تپه پشمالو فشار می دم تا بیشتربنوشم. چه لذتی. غذای عالی. جای گرم و نرم. یه چیز زبر که هر از گاهی همه بدونتو ماساژ می ده. دلم می خواد همینجور بخورم ولی خوابم می یاد. همونجا خوابم می بره. پنجه هامو می ذارم رو سوراخ تا هیچکی نتونه پیداش کنه. خوابم می بره و خواب بوی خوب و غذا می بینم. . .

 

- چشمام بستس. خیلی می گذره از اون وقتی که اولین غذامو خوردم. امروز یه سوراخ دیگه هم پیدا کردم. حالا فهمیدم که اون بویه خوبه ماله مامانه. تپه پشمالو هم مامانه. می دونم که اینا به هم ربط داره ولی درست نمی دونم کدوم بهتره. ما سه تاییم. اینو از بوشون فهمیدم. تازه یکیشون خیلی جیغ جیغوئه. تا مامان تکون می خوره یا ازکنارمون بلند می شه شروع می کنه به گریه کردن. به هرحال من زیاد باهاشون اخت نشدم. ترسیدم سوراخارو پیدا کنن و همه غذای منو بخورن. . .

 

- امروز یه اتفاق جالب افتاد. وقتی از خواب بیدار شدم یه جور دیگه بود. بوها همون بوها بودن ولی اطرافم رو می دیدم. یه نور ضعیف همه جارو روشن کرده بود. اون دوتا رو هم دیدم. خوابیده بودن. ولی مامان نبود. یکم صداش زدم ولی خیلی گشنم نبود. واسه همین بی خیال شدم. اطرافم رو نگاه کردم. پر خرت و پرت بود. نمی دونستم چی هستن. دستو پاهام هنوز خیلی جون نداشت. خودمو کشیدم اینور و اونور و سرک کشیدم. داشتم دور می شدم که یه دفه بوی مامان اومد. بعد خیلی نرم و آروم پشت گردنمو گرفت و برگردوندم سرجای اولم. با احتیاط اینکارو می کرد که دندوناش گردنمو اذیت نکنه. ولی من خیلی زورم گرفته بود. آخه تازه داشتم اطرافمو می دیدم. از لج مامان قهر کردم و شیرم نخوردم. تازه بدترازاون وقتی بقیه داشتن شیر می خوردن دیدم که سوراخها خیلی زیاد بوده! . . .

 

- مامان امروز هممونو برد بیرون. دنبالش رفتیم از یه سوراخ بیرون. اول مامان همه جارو نگاه می کرد بعد می رفت. ما هم پشت سرش می رفتیم. یه بار هم اون نازک نارنجیه که از مامان جدا نمیشه پاش رفت توی یه سوراخ و داشت می افتاد ولی مامان اومد و مثل اون روز من پشت گردنشو گرفت و درش آورد. اصلا ازش خوشم نمی یاد. خیلی بچه ننس. من اصلا نمی ذارم این اتفاقا برام بیفته. ولی مامان نمی ذاره ازش جلو بزنم. تا یکم دور می شم بهم نگاه می کنه که برگردم. پس کی می خواد متوجه بشه که من بزرگ شدم. آخه هروقت با اون دوتا دیگه بازی می کنیم من دوتاشون رو می زنم. بعد می رم می شینم رو شکمشون و بلند نمی شم تا اونقدر زر زر کنن که مامان بیاد و باز از اون نگاهاش به من بکنه. منم پا می شم و میرم واسه خودم از اون موجوداته سیاه که پاهاشون نازکه و کوچولو بگیرم بخورم. بوش خوب نیست ولی مزش خوبه. مخصوصا وقتی دندونامو می کنم تو شکمش میگه خرچ خرچ خیلی خوشم می یاد . . .

 

- اصلا از صبح حالم خوب نبود. همش استفراغ می کردم. مامان میگه مال اینه که هرچی می بینی می خوری. ولی من فکر کنم غذای یکی از سوراخها مسموم بوده! حالا هم نمی دونم کدومش بوده که دیگه ازش نخورم. اصلا دیگه از غذای سوراخ نمی خورم. نه! فقط وقتی تشنه بودم می خورم! نه! بهتره بگردم ببینم شاید یادم بیاد از کدومش خوردم اینجوری شدم! . . .

 

                                                                                                                                                             ادامه دارد . . .

 


 
 
افسوس برای گربه های ایرانی!
نویسنده : مهشید - ساعت 13:15 روز سه شنبه 8 خرداد1386
 
وقتی این تصویرها رو در یک سایت خارجی دیدم ، اول دنبال یک دیوار گشتم که محکم باشه. بعد کلمو چند بار زدم بهش که ناراحتیمو از اینکه تفاوت انسانها در ایران و جاهای دیگه از کجا تا کجاست ، فراموش کنم ولی فایده نداشت. آخه بی فرهنگی رو هیچی جز مردن از بین نمی بره . . .
 
ـ یک خونه در  ژوئن ۲۰۰۵ در آمریکا آتش گرفت.
توی اون خونه فقط یک گربه بود که خطر آتش سوزی تهدیدش می کرد. واسه همین نیروهای آتش نشان به سمت اون خونه حرکت کردن ( داشته باشین چندتا ماشین واسه نجات یک گربه فرستادن
 

مامورهای آتش نشان به سرعت دست به کار شدن و آتیش رو مهار کردن.
 
- گربه رو از بین آتش و دود نجات دادن.
 
- موارد پزشکی رو برای گربه انجام دادن.
 
- به صورت سوخته این زن آتش نشان نگاه کنید.
 
- و یه مقایسه کوچولو با کشور دلیرمردان ایران
 
( این عکس آخر رو از یه متن نوشته شده توسط شهرام امیری شریفی برداشتم)

 
 
فستیوال گربه های فانتزی برتر دنیا - سال 2005 - 2006
نویسنده : مهشید - ساعت 19:15 روز یکشنبه 6 خرداد1386
 

CFA Top 25 Cats in Championship
2005-2006 Show Season

این گربه ها به ترتیب ۴ گربه برتر مسابقات انتخاب گربه فانتزی دنیا هستن. البته همه می دونیم

که اگه گربه های کوچه پسکوچه های ایران هم به این مسابقه راه داشتن شاید مقام می آوردن!

- Blue-Cream & White Sphynx Female  گربه اول

STRADIVARIOUS, Chocolate Spotted Ocicat Male.  گربه دوم مسابقه

, Blue Point Siamese Male.سوم

Copper-Eyed White Persian Male چهارمین گربه برتر


 
 
تاریخچه گربه ای!
نویسنده : مهشید - ساعت 16:0 روز پنجشنبه 3 خرداد1386
 
خیلی از ما شاید روزی صدتا گربه ببینیم ولی هیچکدوم آیا تا حالا فکر کردیم که آغاز ورود گربه به زندگی انسانها به عنوان یک حیوان خانگی از چه زمانی شروع می شه؟

۵۰۰۰ سال قبل از مسیحیت در مصر افراد به کار جمع آوری و نگهداری غلات می پرداختن. اونها انبارهایی داشتن که غلات رو دراون نگه داری می کردن. همینطور مغازه هایی بود که آرد و غلات رو می فروخت ( یه چیزی تو مایه های بقالی خودمون البته بدون چی توز و شیرین عسل!!!) گربه در آفریقا زیاد بود البته مشخص نیست که نژاد گربه از آفریقا تکثیر شد یا خیر ولی درکل در آفریقا نژادی از گربه که موهای کوتاه داشت و بدن کشیده و باریک زیاد یافت می شد. اولین بار بقالها! گربه رو به دکان خودشون بردن تا غلات رو از شر موشها ، کرمها و مارها و سایر موجودات جونده نجات دهند. گربه ها در دکان زیر صندلی فروشنده و یا در دامن اون می نشستند واین در کتیبه های بدست آمده دیده شده. بعد ها گربه جای خودش رو در بین انسانها بیشتر باز کرد و برای اولین بار در مصر باستان گربه و آدمیزاد زیر یک سقف و در جوار هم زندگی می کردند.

- گربه زیر صندلی در دکان بسته می شده

گربه در مصر نماد زیبایی - هنر و شکار نیز بود و به عنوان یک نماد مذهبی و یک الهه پرستش می شد. کسانی که به نوعی به گربه آزار می رسوندن تنبیه می شدند و اگر احیانا کسی گربه ای رو می کشت به دلیل توهین به مقدسات کشته می شد! حتی گربه به قصر و بارگاه فراعنه نیز راه داشت و گربه های دربار از احترام خاصی برخوردار بودند به طوری که اگر اشراف زاده یا یکی از بزرگان از دنیا می رفت و صاحب گربه ای بود، گربه وی را نیز با وی مومیایی می کرده و در مقبره می گذاشتند تا در آن دنیا نیز با وی محشور شود.

یک گربه مومیایی شده از دوران مصر باستان

- یک ماسک که برای صورت گربه های مومیایی شده استفاده می شد.

- دو گربه مومیایی شده دیگه

- تندیس زرین گربه بدست آمده از مصر

 


 
 
نامداران گربه ای!
نویسنده : مهشید - ساعت 11:0 روز چهارشنبه 2 خرداد1386
 
امروز می خوام گربه های مشهور دنیا رو براتون نمایش بدم که هم تجدید خاطره شه هم بخندیم!

 

- گربه نره داستان پینوکیو

گربه نره

- گارفیلد که عشق منه!

گارفیلد که عشق منه

- گربه آلیس در سرزمین عجایب

گربه آلیس در سرزمین عجایب

- گربه بدجنس سیندرلا

گربه سیندرلا

 - گربه های اشرافی

- گربه سگ که می دونم خیلی هاتون عاشقشین ( دقت کنین که گربش بیشتره!!!)

گربه سگ که همونطور که می بینین گربش بیشتره!!!

- فلیکس

Felix

- تام که من همیشه دلم می خواست موشه رو بالاخره بگیره و بخوره!

Tom

- اوگی مهربون و بامزه

oggy

- گربه شرک غول سبزه

 گربه شرک

- کیتی - گربه معروف کارتونهای ژاپنی

- گربه شکارچی توئیتی

سیلوستر گربه توییتی

- گربه دوست بنر

گربه دوست بنر

- اون حلزونه که بالای صفحه زیر چتر سبزه، گربه اسپانج بابه!

 اون حلزونی که زیر چتر سبزه بالای سمت چپ تصویره، گربه اسپانج بابه!

- اینم گربه روی شیروانی داغ!!!

اینم گربه روی شیروانی داغ!!!!!!

 متاسفانه عکس مخمل خونه مادربزرگه ، میو میو عوض می شه و گربه چکمه پوش رو پیدا نکردم.

اگه از دوستان کسی داره و یا کسی گربه دیگری یادش اومد لطف کنه نظر بده و ایمیل کنه تا با اسم

خودش بزارم توی وبلاگ. مرسی از همتون که به وبلاگ من سر می زنید.


 
 
اخبار گربه ای!
نویسنده : مهشید - ساعت 11:0 روز سه شنبه 1 خرداد1386
 

این اخبار گربه ای رو از سایت  http://www.aftab.ir برداشتم. شاید خوندنش واسه شما هم جالب باشه

ـ کارکنان یک مرکز نگهداری از حیوانات در کلن آلمان چند روز پیش با مشکل بزرگی مواجه شدند.

دو روز قبل هنگامی كه یكی از كاركنان این مكان در مركز را گشود با یك گربه غول پیكر مواجه شد. ظاهراً صاحب این گربه ۱۳ كیلوگرمی توان نگهداری از این حیوان را نداشت و به همین دلیل آن را پشت در مركز رها كرد. به گفته كارشناسان وزن این گربه حداقل سه برابر وزن متوسط یك گربه معمولی است. دیروز این مركز با انتشار اطلاعیه ای از صاحب گربه خواست برای تحویل گرفتن حیوان خود مراجعه بكند!
 
- یک گربه در آلمان از مرگ نوزادی جلوگیری کرد!
 
والدین این نوزاد وی را پشت در یك خانه در شهر كلن رها كرده بودند. با توجه به اینكه دمای هوا در
نیمه شب به صفر درجه سانتیگراد رسیده بود، این نوزاد در آستانه سرمازدگی قرار داشت. در همین
حال یك گربه متوجه این موضوع شد و پشت در خانه به حدی سر و صدا ایجاد كرد كه صاحبخانه از
خواب بیدار شد و در را گشود. به هر حال صاحبخانه پس از مواجه شدن با نوزاد نگون بخت وی را به
بیمارستان انتقال داد. به گفته پزشكان اگر گربه كمی دیرتر وارد عمل می شد، نوزاد از بین می رفت.
 
- گربه خانگی یك خانم او را به مدت یك ساعت پشت درهای بسته خودرواش معطل كرد!
این خانم در حالی كه سوئیچ خودرو را داخل وسیله نقلیه جا گذاشته بود به خانه بازگشت اما
گربه خانگی وی كه داخل خودرو قرار داشت دكمه قفل خودكار خودرو را فشار داد و تمام درها قفل شد.
به همین دلیل هنگامی كه صاحب خودرو به محل توقف وسیله نقلیه خود بازگشت بهت زده شد
چون امكان گشودن درها وجود نداشت. به هر حال ماموران آتش نشانی پس از یك ساعت موفق به
بازكردن قفل مركزی خودرو شدند.
 
- یك‎ میلیونر كانادایی‎ همه‎ اموالـش‎ را برای‎ گربه‎‎‎‎ سه ساله اش‎ به ارث گذاشت‎!
روزنامه‎ روسی‎‎ ایـنتـرنتـی پـراودا : دیویـد هارپـر ۷۹ سـالـه‎‎‎ كـه همـه عـمــر بـاغـداری‎ و سه‎ سال‎ آخر را
نیـز بـا ایـن‎ گربـه‎‎ خـوش‎ شـانـس‎ زندگی‎ كـرده بـود چـون‎ هیچ‎ وارثی‎ نداشت‎‎ وصیت كرد یك‎ مـیلـیـون‎
و ۳۰۰ هزار دلار دارایـی‎ اش‎ بـه‎‎ ایـن‎ گـربـه برسد.از این‎‎ پس‎ مراقبت‎ از این گـربـه‎‎ كـه مـعلـوم‎ نیست‎
وارث داشته‎‎ بـاشـد یـا نــه بـرعهـده‎ كلیسای‎ متحد كانادا خواهد بود.
 
- بچه‎‎ گربه ای‎ در شهر همدان برخـلاف‎ دیگر گربه‎‎‎‎ ها به جای‎ خوردن‎ گوشت‎ به میـوه و تنقلات‎
علاقه‎ زیادی‎ دارد!
این‎ بچـه‎‎‎ گربـه بـه خوردن‎ گوجه‎‎‎ فرنگی‎ , هنـدوانـه , خربـزه , خیار , پفك‎ و چیپس‎ عـلاقـه‎ زیـادی‎ دارد.
مدیر كل‎ دامپزشكی‎ استان‎‎ همدان گیـاه‎ خـوار بـودن‎‎ ایـن گـربـه‎‎ را پــدیــده ای‎ استـثنـایـی‎ دانسـت‎‎
و افـزود: عـادت دادن‎ این‎‎‎‎ حیوان به‎‎ خوردن میوه و تنقلات‎‎ علت این پدیده‎ است‎.
 
 - این هم چندتا عکس بنا به درخواست رز سفید.
 
 
 
 
 
 
نظر در مورد این خوشکلا یادتون نره!!!

مرسی دارم از :

- امیرحسین عزیز بابت راهنمایی بسیار خوبش که حتما اجراش می کنم.

- لیلی گلم که به من لطف داشتی و منتظر باش که واست آدرس سایت رو میل کنم.